خداحافظ ... همين حالا همين حالا که من تنهام
خداحافظ ...به شرطي که بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده است
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به روياها
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا خداحافظ
خداحافظ... خداحافظ ... همين حالا ...
بعد از سفري بي عشق از حادثه مي آيم
با شوق تو مي رفتم بي وسوسه مي آيم
يک قلب ترک خورده سوغات محبت بود
پاداش دل ساده نيرنگ و خيانت بود
من از تو چه سر بودم اي بي نفس کمرنگ
من حادثه ي روزم تو شب زده ي دل سنگ
خاکستر جا مانده از فاجعه ي ققنوس
اندوه شب سربي در با ور يک فانوس
درعشق تو فرسودم پايان قشنگي بود
مزد همه ي خوبيم افسوس دورنگي بود
اي از غم من سرخوش شکم به يقين خشکيد
محکوم عذابي تو در دايره ي تمديد
لايق تر از اين بودم عشق تو حماقت بود
يک عمر هدررفته تاوان رفاقت بود
هيچ گاه چشمهايی را که عاشقانه میپرستم نديدم اما ميدانم چشمهايش به مهربانی دريا و به وسعت دشت شقايق است و اين برای من کافی است که بدانم عمق چشمانش به ژرفای اقيانوس است و مثل دشت آرام است. من رنگ چشمانش را برای چه ميخواهم بدانم وقتی نگاهش پر از عشق است وقتی در عميقترين نقطه چشمانش می شود دريا را پيدا کرد و در ساحل چشمانش به آرامش رسيد. رنگ چشمش مهم نيست وقتی در کنارش به آرامش خيال ميرسی و ميخواهی تمام دنيا در يک لحظه نگاه او تمام شود. هيچ چيز مهم نيست وقتی ايثار و عشق در نگاه او معنا پيدا کند. يک نگاه برايت تمام دنيا ميشود. باور ميکنی؟

انتظار
امروز من ايستاده ام
امروز باز هم يک انتظار
در دلم هر لحظه سودايي ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوي پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهي در آسمان چشم تو پر مي زنم
يا که گاهي در خيالت مي رسم
ديدنت
ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ي ديرينه است
بر تمام ميله هاي اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبي مي زنم
رنگ آبي، رنگ آرزوهاي من است
رنگ آبي، رنگ عشق
رنگ آبي، رنگ توست
در وجودم شوق تو باز شعله مي کشد
در درونم آتشي از مهر تو
باز هم خرمني از عشق برپا می کند
با تمام خستگی
هر روز من استاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من استاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار
باز هم يک انتظار

سلام ای بی وفا ، ای بی ترحم
سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم
تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت
همون که از تو یک بت ، یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد
که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ، مهر لباش بود
اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
ولی دیگه گذشت اون حرفا ، خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه
می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
با این نامردیات بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم
تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
نمی بینیم همو این خوبه ، بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم
فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه
دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
که عشق ما رسید به سد هرگز

سهراب سپهري
![]()
![]()
![]()
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
و میان من و تو فاصله جا میگیرد
من در این دشت جنون تنهایم
من از این فاصله ها بیزارم
و دراین گستره فاصل ها می میرم
من میان شب و روز
در تن خشک زمین
من میان صحرا
و میان جنگل
همه جا یکه و تنها
خسته از جور زمان
با تنی خورده به جان زخمی چند
میزنم بانگ که وای
هستی ام رفته بباد
ضجه ام را که شنید ؟
جای دل ، تنگ تر از مشت منست
قصه آمدنت باد هواست
با تو بودن دگرم چون رویاست
نفسم می گیرد
می گشایم نفسی پنجره را
تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم